<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>حلما</title>
		<link>https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>چیزی نمانده</title>
						<description>​چیزی نمانده...

فقط چند روز فاصله باقیست تا رسیدن به لحظه ای که تکرارش برایم زیبا ترین تکرار دوجهان است تا جان در بدن دارم.

لحظه ای که تو را میبینم از انتهای خیابان.

به سویت روانه میشوم با اشک و از همان دور سر درد و دلم باز میشود.

ارباب

نمیگویی این دل میمیرد بدون حرمت؟

پس چرا اینقدر دیر؟

آخر با مرام جانم به لب آمد تا این اربعین برسد.

بفرمایید این هم از نذر سه ساله تان. دختر نوپایم را آوردم

آورده ام تا بداند فقط و فقط این راه رفتن دارد.
من می آیم اما خیابان انگار تمامی ندارد.

&amp;nbsp;و اشک است که روانه می شود

و دل است که پر میکشد تا طلایی گنبدت.
آقا

راستش را بخواهی این دوسال دوری از حریمت را مردگی کردم.

&amp;nbsp;

می آیم تا احیا کنی قلبم را.
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/چیزی-نمانده&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/چیزی-نمانده</link>
							</item>
				<item>
			<title>سر نوشته...</title>
						<description>دلخوری ام از آدم ها را پس میزنم.
من در حد قضاوت کردن و تعیین جایگاه انسانها حتی در زندگی خودم نیستم.
اما جایگاه خودم را مشخص میکنم.
من منم...نه اینکه بخواهم منم منم کنم...میخواهم بگویم من انسانی هستم با ویژگی های خاص خودم.
البته سعی میکنم هر روز بهتر بشوم به یاری خدا.
اما نمیتوانم دو رو باشم.
بزرگترین لطف من به اطرافیانم این است؛
همه ی آنها احساس واقعی من نسبت به خودشان را میبینند و درک میکنند.
من تصمیم میگیرم که دیگر رفتارم را توضیح ندهم.
توضیح واضحات مخاطب را پرتوقع میکند.
من به کسی حس خوبم را بدهکار نیستم.
من دوست دارم واقعی باشم.
من به همه احترام میگذارم و برای هر تیپ شخصیتی ارزش قائلم.
اما نه میخواهم و نه میتوانم همه را دوست بدارم.
و البته نمیخواهم که همه دوستم بدارند.
اما لطفا به من و صداقتم احترام بگذارید&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/سر-نوشته-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/سر-نوشته-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>قرار دل ها</title>
						<description>&lt;p&gt;من قصه نوشتن را بلد نیستم. من غزل نوشتن نمیدانم. من فقط مینویسم. چیزهایی از جنس دل. دلنوشته... حالا که حرفها خودشان را به در و دیوار دلم میکوبند. حالا که نجواها تا پشت پلک های خیسم آمده اند. میخواهم تند و پشت سر هم بنویسم. دلم خون شد از این دل مردگی. دلم پوسید از این فراق. دلم پر زد هر دم تا روزهای وصال؛ و پرش سوخت. خجالت میکشم بگویم پس کجا بودی؟ زیرا میدانم آن که بر قرار نبود من بودم. قرار بود سربازت باشم، نه سربارت. خجالتم قرار بود منتظرت باشم قرار بود برای تو با همه فرق داشته باشم. قرار نبود مشغول این روزمرگی ها شوم. قرار نبود شما برایم تبدیل به یک شخص محترم شوی فقط. قرار بود همیشه دلتنگت باشم... مولای من... ماه هاست که نمیدانم چرا از تو دورم. ماه هاست که تو را تمنا میکنم ولی دلم شعله نمیکشد از خواستنت. ماه هاست دلم آتش نگرفته از جمله: اللهم ارنی الطلعة الرشیدة میدانم کوتاهی کردم اما من شما را فراموش نکردم. نا آرامی هایم را دیدی ولی شاید دلگیر بودی... آقا! میدانم شما هم دلتنگم شدی که اینگونه بی مقدمه باران شدم و دلم قرار یافت میدانم دست کرم بر سرم کشیدی و دلت به حالم سوخت... پس سلامت میکنم به چشمی تر. سلام ای قرار دل بی قرار&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/قرار-دل-ها&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/قرار-دل-ها</link>
							</item>
				<item>
			<title>تمرین نویسندگی</title>
						<description>​استاد کلمات لذیذی در مقابلم میگذارد و میگوید بنویس.

من اما...

با خواندن هر کلمه سرشار از شور میشوم.

سِیر میکنم.

مثل جادوست...

مرحله به مرحله از بلور زمان گذر میکنم. بازمیگردم به نوجوانی

اینبار میخواهم از خانه مادر بزرگم تنهایی به باغ بروم.

میدوم و خنده کنان از میان باغ ها عبور میکنم.

تمشک میخورم و ادامه میدهم.

میروم تا به شط زیبا میرسم کمی آن طرف تر از باغ پدر بزرگ. روی سنگ بزرگی وسط آب می ایستم تا موجی که به سنگ برخورد میکند پاهایم را خیس کند. روی سنگ دیگر میپرم و حالا دیگری و دیگری... به آن طرف شط میرسم آنجا چند چشمه است.

این بار نه با معصومه که خودم تنهایی اطراف چشمه ی کوچکی را میکَنم تا آب بیشتری در آن جاری شود و سنگ های زیبا را داخل آن میگذارم. قصری آبی برای ماهی های نقره ای بازیگوش ساخته میشود. با لذت اثر هنری ام را تماشا کرده آب خنک مینوشم برمیگردم.

زیر درخت توت دراز میکشم و کوه ها را تماشا میکنم نسیم نوازشگرم میشود.

خیالم میرود سمت کتاب دالان بهشت.

رمانی که به تازگی خواندم.

اندوه وجودم را میگیرد. بغض مانند گلوله ی سرب بر گلویم جا خوش میکند و قلبم از عشق شعله میکشد.

تنهایی زیبا نیست.

من اگر مهناز شوم عاشق تر میمانم.&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/تمرین-نویسندگی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/تمرین-نویسندگی</link>
							</item>
				<item>
			<title>تلنگر</title>
						<description>دوستی میگفت میخواهم چادر بپوشم اما میترسم که نتوانم حقش را ادا کنم و خیلی زود خسته شوم.
گفت از چادر برایم بگویید

هر چه فکر کردم چیزی نتوانستم بگویم.
چیزی که تازه باشد و به دل بنشیند.
فقط دلم برای چادرم تنگ شد.
آنقدر تنگ که دوست داشتم در آغوشش بگیرم و ببویمش. به او بگویم چقدر دوستش دارم
دلم میخواست از او معذرت خواهی کنم. از اینکه چند وقتی است از سر عادت میپوشمش. از اینکه گاهی روسری های رنگی زیرش را نپوشاندم. از اینکه مدتی است اتو نشده است. از اینکه چند وقتی است از سر عجله روی سرم انداختمش و فراموش کردم که قبل ها هر بار تمیز ترینش را انتخاب میکردم و اتو کرده و سر میکردم. لحظاتی جلوی آینه ایستاده و به خودم احترام میگذاشتم. به مادرم زهرا سلام میدادم و لبخند آقایم را میدیدم.
و باز هم چادرم را جلوتر میکشیدم.
آنقدر غرق لذت میشدم که دلم میخواست خودم را بغل کنم.

شکر خدا که خواسته ی این دوست تلنگری شد تا به خودم بیایم.
و یادم بیاید روزی سر این چادر عهدها بستم و معامله ها کردم.
حالا محکم ترین جواب من این است
چادر عشق است
باید عاشق شوی و عاشق کنی و عشق بدهی و عشق بگیری تا پای بند این یک قواره ی مشکی شوی.
چادری شدن دل میخواهد و لاغیر!&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/تلنگر-1088&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/تلنگر-1088</link>
							</item>
				<item>
			<title>حسرت</title>
						<description>انگار گاهی همه چیز دست به دست هم میدهند تا باهم حسرتی را رقم بزنند در آینده.
روشن بگویم؛ اتفاقاتی ناب و تکرار نشدنی.

در میان آن بلاتکلیفی رفتن و نرفتن...
رضایت شیرین و مشتاقانه ی همسری که تا به حال هزاران دلیل منطقی برای مخالفت داشته.

یک بانی هزینه ی سفرت را بپردازد و چقدر دقیق و به اندازه. و تو در رویاهای شیرینت دریابی که هدیه ای از طرف امام رضایت بوده؛ همان عیدی ای که سال نو قولش را گرفته بودی.

اتفاقات عجیبی که تو را به یقین برساند رقیه ی سه ساله صدایت را شنیده و جوابت را داده.

و این اتفاقات آنقدر ادامه دار شود که تو یقین پیدا کنی نه تنها اجازه پیدا کرده ای و نه تنها دعوت شده ای بلکه مهمان افتخاری این کاروانی.

و راهی دیار عشق بشوی با سر پر شور و لذت ببری از تاول هایی که ماهها به آنها دست نزدی تا خوب نشوند.

همین حسرت کافیست تا همه ی گذشته را بشکافی و زمین بریزی و دنبال دلیلی بگردی برای این بی توفیقی.

به کوله پشتی ات سر بزنی و عقب گرد کنی.
لباس هایت را تا کنی و دوباره در کشو بگذاری.
و به خودت بپیچی و به زمین و زمان التماس کنی تا دیر نشده کاری کنند.
و در عین اینکه به معجزه ی حسین ایمان داری هیچ امیدی به رسیدن به قافله اش نداشته باشی.
و این درد است.

مثل بیمار تشنه ای که آب برایش سم است. او میداند مادرش خیلی مهربان است اما برای سلامتی اش هرگز اجازه آب خوردن به او نخواهد داد.
و این درد است.

&lt;a href=&quot;post_tag://%D8%A8%D8%A7_%D9%BE%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D9%84&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#با_پای_دل&lt;/a&gt;

&lt;a href=&quot;post_tag://%D8%A8%D9%87_%D9%82%D9%84%D9%85_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#به_قلم_خودم&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/حسرت-32&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/حسرت-32</link>
							</item>
				<item>
			<title>حسرت</title>
						<description>انگار گاهی همه چیز دست به دست هم میدهند تا باهم حسرتی را رقم بزنند در آینده.
روشن بگویم؛ اتفاقاتی ناب و تکرار نشدنی.

در میان آن بلاتکلیفی رفتن و نرفتن...
رضایت شیرین و مشتاقانه ی همسری که تا به حال هزاران دلیل منطقی برای مخالفت داشته.

یک بانی هزینه ی سفرت را بپردازد و چقدر دقیق و به اندازه. و تو در رویاهای شیرینت دریابی که هدیه ای از طرف امام رضایت بوده؛ همان عیدی ای که سال نو قولش را گرفته بودی.

اتفاقات عجیبی که تو را به یقین برساند رقیه ی سه ساله صدایت را شنیده و جوابت را داده.

و این اتفاقات آنقدر ادامه دار شود که تو یقین پیدا کنی نه تنها اجازه پیدا کرده ای و نه تنها دعوت شده ای بلکه مهمان افتخاری این کاروانی.

و راهی دیار عشق بشوی با سر پر شور و لذت ببری از تاول هایی که ماهها به آنها دست نزدی تا خوب نشوند.

همین حسرت کافیست تا همه ی گذشته را بشکافی و زمین بریزی و دنبال دلیلی بگردی برای این بی توفیقی.

به کوله پشتی ات سر بزنی و عقب گرد کنی.
لباس هایت را تا کنی و دوباره در کشو بگذاری.
و به خودت بپیچی و به زمین و زمان التماس کنی تا دیر نشده کاری کنند.
و در عین اینکه به معجزه ی حسین ایمان داری هیچ امیدی به رسیدن به قافله اش نداشته باشی.
و این درد است.

مثل بیمار تشنه ای که آب برایش سم است. او میداند مادرش خیلی مهربان است اما برای سلامتی اش هرگز اجازه آب خوردن به او نخواهد داد.
و این درد است.

&lt;a href=&quot;post_tag://%D8%A8%D8%A7_%D9%BE%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D9%84&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#با_پای_دل&lt;/a&gt;

&lt;a href=&quot;post_tag://%D8%A8%D9%87_%D9%82%D9%84%D9%85_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#به_قلم_خودم&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/حسرت-30&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/حسرت-30</link>
							</item>
				<item>
			<title>عروس سادات</title>
						<description>چشمانم را میبندم...
لحظه های شیرین چندسال پیش در برابر چشمانم نقش میبندد...
لحظه های سفید رنگی که تنها رنگ آن روزهایم بود...آن روز ها همه چیز سفید بود و ما قرار بود آنها را رنگ بزنیم...
من و او
مردی که انتخاب شد.برای افتخار یک همراهی ابدی...
یک تا ابد زندگی
یک عمر پشتیبانی
و یک تا قیامت همدلی
خدا را شکر که مرد خوبی است...
با کمک هم زندگی را رنگ کردیم...
به هر نحوی بود
شاید گاهی رنگ های تیره  ی مزاحم روی صفحه ی زندگیمان پاشید اما هر طور شده پاک کرده و شکر خدا حالا یک آبی آرام در زندگی داریم گاهی پررنگ تر و گاهی کمرنگ تر ...
چشمانم را باز میکنم لبخند روی لبهایم مینشیند.
بار دیگر چشمانم را میبندم و لحظه های گذشته ام را به لحظه های قشنگت گره میزنم...
میتوانم تصور کنم که امشب چه ماه درخشیده ای...نه به خاطر چشمان زیبا و لبخند شیرینت
بلکه به خاطر فطرت ناب و حیای نگاهت
تورا میبینم که چه با وقار در کنارش نشسته ای و او حتما هر لحظه دلش بی تاب تر میشود برای هر لحظه زودتر به دست آوردنت...
بی تابی هم دارد
کجا چنین گوهری میتوانست پیدا کند.
وای که در چادر سفیدت چه دوست داشتنی شدی دوستم. مبارک باشد
مادرش حتما خیلی خوشحال است که عروس دار شده و مادرت شاید چشمانش بارانیست...
میتوانم این لحظه ها را به رنگ صورتی لطیفی تصور کنم درست به رنگ دامنت...
اما نمیخواهم...
دختر سادات عروس سادات شده است
دختری که عاشق رنگ سبز بود...
حالا هم به گفته ی خودش صاحب یک جفت چشم سبز شده...
پس چه رنگی بهتر از سبز...
از حالا شروع کن
تو میتوانی به تیره ترین رنگ ها آرامش بدهی.
هر جا که قدم بگذاری آنجا سبز میشود...
قدمت به زندگی اش مبارک.

حِلما&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/عروس-سادات&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://dokhtarenoor.kowsarblog.ir/عروس-سادات</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
